نامه شصت ویکم
سلام عزیز دل مامان
خوبی گلم
حال مامانت اصلا معلوم نیست چطوریه .......... مثل هوای بهاره ........... هر روز احساس میکنم که میخواد بارون بیاد و نمیاد............. هر روز ظهر که از اداره میام شوفاژ ها رو خاموش میکنم و صبح دوباره لرز میکنم
این حال و روز هوا مثل حال و روز دل منه
نمیدونم باید گریه کنم یا شاد باشم ............ باید لذت ببرم از زندگی یا حسرت بخورم
حس و حالی که هیچوقت نداشتم ........... هیچوقت حسرت یا به کلمه درست تر غبطه کسی رو نمیخوردم ولی چند وقته !!!!!!
چند وقته مادرها و بچه هاشون رو نگاه میکنم .......... زل میزنم بهشون .............. و خودم رو تصور میکنم وقتی که مادر هستم .......... یه وقتا دور یه وقتا نزدیک
گاهی بهونه گیرم
مثل دیشب ............ همه خونه ما بودن و بابایی حسین هم ............ اما این دل شکسته و بندزده مامانت دنبال حرفای ناخوشایند میگشت ............ تو دلش میگفت اگه بقیه اینجا نبودن بابایی حسین هم نمیومد ............ بعد میرم تو خیال دوباره به خودم میگم خب بیاد که چیکار .............. بیاد که با من حوصله شون سر بره ............ وقتی بچه ای نیست ............. و بعد دوباره فکر میکنم پس عمه انسی چی ........ مگه اون نی نی داره ............. که یهو یادم میفته اون دخترشه و پاره تنش و من *****
ولش کن
این زخم عمیق گاهی چرک میکنه میسوزه و درد میگیره التیامی هم ندارم
*********************************************************
خوش نوشت: یه پرنده کوچیک اومده رو درختمون لونه کرده و شب و روز نشسته تو لونه اش
اون وقت یه پرنده دیگه مثل خودش ولی از یه جنس دیگه میاد و غذا میذاره دهنش که مبادا نوزاد از تخم درنیومدشون گرمای تن مادرش رو از دست بده
همه دور من مادر شدن
اما این مادر حتما با نوزادش خبرای خوش برای من میاره


نامه شصت ویکم
